درهم برهم‌های آرزو » 1388 » آگوست
direction: rtl;
هرآنچه که بتوان نوشت …

التماس

آبان ۲۷م, ۱۳۸۸

خدایا! تو رو به خداییت قسم، تو رو به تک‌تک مخلوقاتی که با خلوص می‌پرستنت قسم، تو رو به تمام دوست‌داشتن‌هات قسم، فقط برگرد! وقتی نیستی، می‌ترسم! فقط همین …

آرامش

آبان ۲۷م, ۱۳۸۸

و امروز من همانند شریعتی، اما با صدای بغض‌آلود به خدا می‌گویم:
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمی‌توانم تغییر دهم؛
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم؛
و دانشی،که تفاوت این دو را بدانم…

پی‌نوشت:
۱) می‌دونستم که این جمله برای “شریعتی” هست، اما نمی‌دونم جایی کسی نوشته بود از “جبران خلیل جبران” هست.
۲) این روزا حالِ خوبی ندارم، فقط دارم سکوت می‌کنم.

دعا کنید

آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

می‌فرمایند:”مردم برید دعا کنید” *… برای؟… “که اینُ ببرش“** … پس با توجه به حرف خودشون، “مردم برید دعا کنید که اینُ ببرش” …

* جدی باشید، خودشون گفتند نرید مسخره کنید…
** زلزله رو گفتند …

آب و آتش

آبان ۸م, ۱۳۸۸

- همشه وقتی در موردش می‌شنیدم خیلی دوست داشتم ببینم چجوریه! هرچند که هنوز کامل نیست. تازگیا هر دفعه با یکی از بچه‌ها می‌ریم که کشفش کنیم. پارکِ جالب و در نوع خودش قشنگه. با فواره‌هایی که از دلِ سنگ‌فرشِ زمین در‌می‌آد و ستونای مشبکی که از بالاش شعله‌ها آتیش زبونه می‌کشه. زمین اسکیتی که بچه‌ها پارو فراتر از اون می‌ذارنُ آدم یهو در معرض هجوم یه عده اسکیت‌سوار اون با جیغ و داد قرار می‌گیره. اسب و کالاسکه و یه سری چیزای دیگه که اسمشُ بلد نیستم! مردم می‌رن بالای یه تپه، شبیه تارزان از این‌ور عربده می‌کشن می‌رن اونور:دی در کل دوسِش دارم! هرچند دیگران منتقدش هستنُ می‌گن که بهترینای پارک‌های خارجیُ بهم چسبوندن، شده این.

- می‌گن امروز که” آستین‌هایم را بالا زده و انگشتانم را روی کیبورد بازی می‌دهم “هشتِ هشتِ هشتاد و هشت هست” اکثر غریب به اتفاق آدما برای این روز کلی برنامه چیدنو نمی‌دونم چرا من برنامه‌ای نداشتم. دیروز داشتم فک می‌کردم پاشم برم بیرون یکم قدم بزنم، شاید مُخم از دست به اصطلاح آدما کمی نفس بکشه، که بی‌خیال شدم. نمی‌دونم چرا دیروز همه اصرار داشتند که ۱۰ سال بعد این تاریخ، نُهِ نُهِ نودُ نُه هست! عقل من که می‌گه حداقل ۱۱ سال بعد این تاریخ هست.

- تازگیا دلم برای یه انسان به نام “یگانه” تنگ شده که علی‌الحساب شاید فک می‌کنه من مُردم که بی‌خیالم شده. اینُ اینجا نوشتم که یه روزی، یه ساعتی اگه یه آشنایی خوند، بهش خبر بده. باشد که رستگار شود.

- داشتم گودرمُ می‌خوندم، دیدم تولدِ یه بچه هست!!! من که یادم نبود! اگرم بود، فک کردم مهرماهِ که اگرم اینجوری بود، بازم یادم نبود. در هر صورت، مهم اینه که این یه روزی به دنیا اومده، مهم‌تر  اینکه همه امید دارن، یه روزی آدم بشه. تولدت مبارک.

- یادمه قرار بود یکی امروز عروس بشه! شد یا نشد، خبرش هنوز در دسترس نیست. شایدم آهنگ “سوریُ” برای یه همچین روزی می‌خواست. دیگه شرمنده اگه دیر شد.

چجوری باید تشکر کرد

آبان ۱م, ۱۳۸۸

اول: گاهی وقتا آدمایی تو زندگی آدم نقشِ اساسیُ بازی نمی‌کنن ولی باعث می‌شن که آدم خوب بازی کنه. اینجور وقتا حرفا و پیشنهادا و کمکاشون می‌شه آویزه‌ی گوشت. تو اینجور مواقع که هیچ‌کاری برای جبران خوبیشون از دستت برنمی‌آد، جز آرزوی خوشبختی، کارِ دیگه‌ای نمی‌تونی بکنی. و من لحظه لحظه زندگی، آرزوی موفقیت، خوشبختی و شادی مادامُ برای بهترین فردی که بهترین اثرُ تو زندگیم به جا گذاشتُ رفت، دارم.

دوم: یه آهنگ”سوری” دادن  که من گوش بدم!!! یعنی این آخرشه … کافیه تو محافلِ عمومی، صداش از هندزفریت آشکار بشه!!! رسماً آب می‌شی میری تو زمین!!!

می‌فرمایند: “سوری سوری سوری سوری، از من نکن تو دوری” و الی آخر که به اینجا می‌رسه:”شراب می‌خوای لس‌آنجلس، هوا می‌خوای لس‌آنجلس، عذاب می‌خوای لس‌آنجلس، لس‌آنجلس دوره، لونه‌ی زنبوره، حرفا همه زوره، چشما همه شوره” …حالا نمی‌دونم چقد درست نوشتم!!!


طراحی شده توسط میلاد سلطانی,
به قدرت وردپرس فارسی
اشتراک خوراک مطالب این وبلاگ