تاکسی
مهر ۱۸م, ۱۳۸۸دلم یه تاکسی سمند سبز میخواد، که تو خط “انقلاب” -” آزادی” مسافر بزنم …
دلم یه تاکسی سمند سبز میخواد، که تو خط “انقلاب” -” آزادی” مسافر بزنم …
دلم یه ماهی قنات میخواد که از تو تنگش دربیارمُ بندازمش تو قنات! ماهی یه چرخی بزنه و بیاد رو آب، بگه:” به پاسداشت آزادی که بهم دادی چه آرزویی داری؟” من بگم:” …
بچه که بودیم، قصه گوش میدادیم که بخوابیم!
بزرگ شدیم، قصه گوش میدیم که بیدار باشیم!
یه قصهی خیلی خیلی قدیمی میگه:” جوجه اردک زشت، همیشه از خدا میپرسید که چرا زشت آفریده شده، اما نمیدونست که وقتی بزرگ میشه، چجوری همه رو متعجب میکنه!”
و من از کوچه پس کوچههای شهر امید به منجلاب کوچههای فحشا کشیده شدم! و چقدر دردناک است که دستانی که برای نجات دراز شدهاند را از ریشه قطع میکنند…
من با چشمانی پر از امید به افقی خیره شدهام که در خفقان امروز نمیتوانم به تو نشانیاش را بدهم! و تو خود دلیل محکمی باش بر تمام ادلهی من…
تنها راه حذفِ من، نشانه رفتن مغز من است … شلیک … اما پایان نه!!!!!
این قسمت ماجرا را اشتباه خواندهای … مرگِ من بیداریست … مرگِ من ادامهی راه من است … مرگِ من سکوتِ پُر هیاهوست …
وآنان وحشتزده به پیکرهای نیمهجان چنگ زدهاند …
پروردگارا، افسرده نیستم، مگذار که توطئهشان افسردهام کند …
پروردگارا، هنوز هم پر از انرژیام، مگذار که این اندک سرمایه را بستانند …
پروردگارا، اگر مرا تَرک گفتی، کار مرا به خود واگذار کن، نه مسلمانان هم آیین من …
پروردگارا،امروز بیشمارند آنانکه دم از اسلام میزنند، و منِ کافری که جز خدایش هیچ احدی را وحدانیت نمیشناسد، به سخره میگیرند…
پروردگارا، بهنام عزیزت، وضو میگیرند برای گرفتن بهشت از زیرپای دختران این سرزمین …
پروردگارا، بهدنبال منجی هستند، تا کمربند سبزِ نشانِ خاندانش را ستاننده، و خود را به پیامبری(!) مبعوث کنند …
پروردگارا، اگر مسلمانی به این است، مرا نامسلمان ازین دنیا ببر …
پروردگارا …
عروسک خیمهشب بازی، تمام دلگرمیش به نخهایی هست که توسط گردانندش بازی داده میشه.
وقتیکه دستمُ لای موهام میکشم، حس میکنم تار موم به چیزی گیر کرده. نگاه میکنم میبینم که یه ترک کوچیک روی ناخنم بوده که باعث شده تار مو لاش گیر کنه. این یهجور ناهمانگیه! خواستم کوتاهش کنم. دیدم نظم بقیه به هم میخوره … یه قطره لاک بیرنگ ُ کشیدم روش که مثلاً ترک پوشیده بشه و به جایی گیرنکنه. گذشت و دوباره یه تارمو دیگه به همون ناخن گیر کرد!
قضیه اینجا بود که از طرف دیگه دقیقاً روبروی ترک قبلیه، یه ترک کوچیک دیگه به وجود اومده بود. با سوهان و پولیش و اینا افتادم به جونِ ترکِ بیچاره و تقریباً از بین بردمش.
حالا که نگاه میکنم میبینم، هنوزم داره به وجود میاد. با خودم گفتم” وقتی قراره یه نظامی فروپاشیده بشه، من هرچقد هم از نطفه خفه کنم، بازم عاملی هست که باعث شکست باشه. تقدیر، فروپاشی و شکسته شدنه. من دارم هم وقت هدر میدم هم، هم انرژی، هم سرمایه، هم …”
