درهم برهم‌های آرزو » فکرنوشت
direction: rtl;
هرآنچه که بتوان نوشت …

وی

شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹

جایی این لینک رو دیدم، که نوشته بود:” سلامتی سازنده کیبورد که i و u رو پیش هم گذاشت”…

تو این فکر بودم که i و u رُ کنار هم گذاشته اما با W E  چند کلید فاصله داره …

آدمای بی‌نشون

مرداد ۷م, ۱۳۸۹

شهرت! نمی‌دونم خوب هست یا نه؟! اما می‌دونم جنبه می‌خواد که به جرات می‌تونم بگم که ۹۰% ما نداریمش!

… [ویرایش کردم! نه به دلیلی که تو ذهنِ هر کسی میاد! به خاطر اینکه از خیلی چیزا بیزارم] …

“چه خبر از اون، چه خبر ازون آدمای بی‌نشون، که نیمه‌ی شب‌ها واسه دلشون، توی کوچه‌های شهر می‌خوندن” …

مسدود

تیر ۱۱م, ۱۳۸۹

در آینده‌ای نچندان دور اتفاق می‌افتد …

کاربر طبق عادت همیشگی‌اش از خواب برمی‌خیزد دستُ رو نشسته پاور سیستم خود را فشرده، می‌رود، دستُ رو شسته باز می‌گردد با این جمله روی مانیتور روبرو می‌شود:

با استناد به قانون جرایم رایانه‌ای
دسترسۍ به سیستم‌عامل فراخوانده شده امکان پذیر نمۍ‌باشد.

رسیدگی به گزارشات و شکایات: بی‌خیالش شو

مکان‌های پیشنهادی :”بسیج مسجد محل، بسیج دانشگاه، … “

حالا من! …

تیر ۱۱م, ۱۳۸۹

+ آقا داماد چیکاره هستند؟

- تو خط مقدم، فیلای دشمنُ می‌فرستند رو هوا …

تکرار

فروردین ۱۶م, ۱۳۸۹

من!
خیلی آهسته و بی‌صدا، از همه‌ی این اتفاقات گذر کردم!
گرچه، هُرم گرمای وجود تو کنار من، آرامشی بی حدُ مرز داشت. حکمت همه‌ی این اتفاقات مشابه  چیه؟! …
من به نبودنِ خودم عادت کردم …

گواهِ بودن

بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

نوشتم، که بدونم هنوزم می‌توم بنویسم. درین آشفته‌بازار ذهنِ من … به قولِ شریعتی:” به پریشانی یک آرزوی آشفته” … و چقدر راحت میشه با  واژه‌ی “آرزو” بازی کرد. و چقد راحت می‌توان با کلمات بازی کرد و جمله ساخت! جملاتی که فقط خود قادر به درکُ فهمش هستیم! جملاتی که از کنارش هزاران هزار طعنه و کنایه و ایهام سرازیر می‌شه. گواهِ بودنُ نخواستنُ فهمیدن … اما چقدر سخته که …

خدای من

آذر ۳م, ۱۳۸۸

- خدای من زنده‌ است، همین امروز فهمیدم! در میان بی‌تابی‌هایم پیدایش کردم … عن‌غریب رفته در ناکجا آباد زندگی‌ام ایستاده تا بروم و به اصطلاحِ خودش آبادش کنم! بی‌توجه به اینکه، لبانِ من دلتنگ بوسه‌ای از جانب اوست …

- خدای من زنده است! همین امشب وقتی که جنازه‌ی گربه‌ای که توی خیابون افتاده بود،  پیداش کردم! وقتی که چهره‌ی نازُ معصومش بی‌حرکت روی زمین بود …

- خدای من زنده است، وقتی که کنار رگ گردن، هرم نفس‌هایش سرمای آذرماه کذایی را از من ربود، پیدا شد …

آرامش

آبان ۲۷م, ۱۳۸۸

و امروز من همانند شریعتی، اما با صدای بغض‌آلود به خدا می‌گویم:
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمی‌توانم تغییر دهم؛
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم؛
و دانشی،که تفاوت این دو را بدانم…

پی‌نوشت:
۱) می‌دونستم که این جمله برای “شریعتی” هست، اما نمی‌دونم جایی کسی نوشته بود از “جبران خلیل جبران” هست.
۲) این روزا حالِ خوبی ندارم، فقط دارم سکوت می‌کنم.

قصه

مهر ۱۲م, ۱۳۸۸

بچه که بودیم، قصه گوش می‌دادیم که بخوابیم!
بزرگ شدیم، قصه گوش می‌دیم که بیدار باشیم!
یه قصه‌ی خیلی خیلی قدیمی میگه:” جوجه اردک زشت، همیشه از خدا می‌پرسید که چرا زشت آفریده شده، اما نمی‌دونست که وقتی بزرگ میشه، چجوری همه رو متعجب می‌کنه!”

اشاره

مهر ۱۱م, ۱۳۸۸

و من از کوچه پس کوچه‌های شهر امید به منجلاب کوچه‌های فحشا کشیده شدم! و چقدر دردناک است که دستانی که برای نجات دراز شده‌اند را از ریشه قطع می‌کنند…
من با چشمانی پر از امید به افقی خیره شده‌ام که در خفقان امروز نمی‌توانم به تو نشانی‌اش را بدهم! و تو خود دلیل محکمی باش بر تمام ادله‌ی من…
تنها راه حذفِ من، نشانه رفتن مغز من است … شلیک … اما پایان نه!!!!!
این قسمت ماجرا را اشتباه خوانده‌ای … مرگِ من بیداری‌ست … مرگِ من ادامه‌ی راه من است … مرگِ من سکوتِ پُر هیاهوست …

وآنان وحشت‍زده به پیکرهای نیمه‌جان چنگ زده‌اند …

نوشته های پیشین » 
طراحی شده توسط میلاد سلطانی,
به قدرت وردپرس فارسی
اشتراک خوراک مطالب این وبلاگ