درهم برهم‌های آرزو » روزنوشت
direction: rtl;
هرآنچه که بتوان نوشت …

نجیب…

تیر ۱۳م, ۱۳۸۹

کارشناس برنامه: این گل در مقابل سرویسی که به ما می‌ده، توقع کمی داره!

مجری: واقعاً؟! عجب گل نجیبی!

من: [:|]

پی‌نوشت: یه بار اومدیم برنامه آموزنده ببینیم :| …

خرداد تاریخ‌ساز

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

روی دیوار نوشته بودند:”۱۵ خرداد یک روز نیست، بلکه یک تاریخ است” …

بعضی چیزهارُ باید نوشت، تا ثبت بشند، تا تاریخ بشند، تا خاطره بشند…

روز قشنگی بود. یک بهار دیگه رُ پشت سر گذاشتم …

ممنون از تمام کسایی که امروزُ برای من خاطره کردند …

مجوز

آذر ۳۰م, ۱۳۸۸

شاید برای اینجا مجوز بگیرم، از نو بکوبم، بسازم! با کلیه امکانات … شایدم به همین قانع موندم … شاید بازسازی‌ش کردم …بستگی به حالُ روز این ایام داره … فعلاً که خدا دوست داره سرِ سازگاری بذاره، اما من نه …

خدای من

آذر ۳م, ۱۳۸۸

- خدای من زنده‌ است، همین امروز فهمیدم! در میان بی‌تابی‌هایم پیدایش کردم … عن‌غریب رفته در ناکجا آباد زندگی‌ام ایستاده تا بروم و به اصطلاحِ خودش آبادش کنم! بی‌توجه به اینکه، لبانِ من دلتنگ بوسه‌ای از جانب اوست …

- خدای من زنده است! همین امشب وقتی که جنازه‌ی گربه‌ای که توی خیابون افتاده بود،  پیداش کردم! وقتی که چهره‌ی نازُ معصومش بی‌حرکت روی زمین بود …

- خدای من زنده است، وقتی که کنار رگ گردن، هرم نفس‌هایش سرمای آذرماه کذایی را از من ربود، پیدا شد …

آب و آتش

آبان ۸م, ۱۳۸۸

- همشه وقتی در موردش می‌شنیدم خیلی دوست داشتم ببینم چجوریه! هرچند که هنوز کامل نیست. تازگیا هر دفعه با یکی از بچه‌ها می‌ریم که کشفش کنیم. پارکِ جالب و در نوع خودش قشنگه. با فواره‌هایی که از دلِ سنگ‌فرشِ زمین در‌می‌آد و ستونای مشبکی که از بالاش شعله‌ها آتیش زبونه می‌کشه. زمین اسکیتی که بچه‌ها پارو فراتر از اون می‌ذارنُ آدم یهو در معرض هجوم یه عده اسکیت‌سوار اون با جیغ و داد قرار می‌گیره. اسب و کالاسکه و یه سری چیزای دیگه که اسمشُ بلد نیستم! مردم می‌رن بالای یه تپه، شبیه تارزان از این‌ور عربده می‌کشن می‌رن اونور:دی در کل دوسِش دارم! هرچند دیگران منتقدش هستنُ می‌گن که بهترینای پارک‌های خارجیُ بهم چسبوندن، شده این.

- می‌گن امروز که” آستین‌هایم را بالا زده و انگشتانم را روی کیبورد بازی می‌دهم “هشتِ هشتِ هشتاد و هشت هست” اکثر غریب به اتفاق آدما برای این روز کلی برنامه چیدنو نمی‌دونم چرا من برنامه‌ای نداشتم. دیروز داشتم فک می‌کردم پاشم برم بیرون یکم قدم بزنم، شاید مُخم از دست به اصطلاح آدما کمی نفس بکشه، که بی‌خیال شدم. نمی‌دونم چرا دیروز همه اصرار داشتند که ۱۰ سال بعد این تاریخ، نُهِ نُهِ نودُ نُه هست! عقل من که می‌گه حداقل ۱۱ سال بعد این تاریخ هست.

- تازگیا دلم برای یه انسان به نام “یگانه” تنگ شده که علی‌الحساب شاید فک می‌کنه من مُردم که بی‌خیالم شده. اینُ اینجا نوشتم که یه روزی، یه ساعتی اگه یه آشنایی خوند، بهش خبر بده. باشد که رستگار شود.

- داشتم گودرمُ می‌خوندم، دیدم تولدِ یه بچه هست!!! من که یادم نبود! اگرم بود، فک کردم مهرماهِ که اگرم اینجوری بود، بازم یادم نبود. در هر صورت، مهم اینه که این یه روزی به دنیا اومده، مهم‌تر  اینکه همه امید دارن، یه روزی آدم بشه. تولدت مبارک.

- یادمه قرار بود یکی امروز عروس بشه! شد یا نشد، خبرش هنوز در دسترس نیست. شایدم آهنگ “سوریُ” برای یه همچین روزی می‌خواست. دیگه شرمنده اگه دیر شد.

چجوری باید تشکر کرد

آبان ۱م, ۱۳۸۸

اول: گاهی وقتا آدمایی تو زندگی آدم نقشِ اساسیُ بازی نمی‌کنن ولی باعث می‌شن که آدم خوب بازی کنه. اینجور وقتا حرفا و پیشنهادا و کمکاشون می‌شه آویزه‌ی گوشت. تو اینجور مواقع که هیچ‌کاری برای جبران خوبیشون از دستت برنمی‌آد، جز آرزوی خوشبختی، کارِ دیگه‌ای نمی‌تونی بکنی. و من لحظه لحظه زندگی، آرزوی موفقیت، خوشبختی و شادی مادامُ برای بهترین فردی که بهترین اثرُ تو زندگیم به جا گذاشتُ رفت، دارم.

دوم: یه آهنگ”سوری” دادن  که من گوش بدم!!! یعنی این آخرشه … کافیه تو محافلِ عمومی، صداش از هندزفریت آشکار بشه!!! رسماً آب می‌شی میری تو زمین!!!

می‌فرمایند: “سوری سوری سوری سوری، از من نکن تو دوری” و الی آخر که به اینجا می‌رسه:”شراب می‌خوای لس‌آنجلس، هوا می‌خوای لس‌آنجلس، عذاب می‌خوای لس‌آنجلس، لس‌آنجلس دوره، لونه‌ی زنبوره، حرفا همه زوره، چشما همه شوره” …حالا نمی‌دونم چقد درست نوشتم!!!

اول خطی که با مهر نوشته شد

شهریور ۳۱م, ۱۳۸۸

روزی نوشتمُ هیچ بازخوردی به دستم نرسید. اون روزا اکثراً برای دلِ خودم می‌نوشتم. بعد کم‌کم به نوشتن تحت وب علاقه‌مند شدم. روزایی رسید که نظرات بقیه در بهتر نوشتنم کمک کرد. بعد کم‌کم نوشتن و درست نوشتن برام مهم شد. نمی‌دونم چقدر الان موفق بودم یا نبودم؟! مهم اینِ که  این‌کار جزو علاقه‌مندیام شد. گاهی فک می‌کنم نوشتن جزیی از وجودم شده. حتی این چند وقتی که وبلاگی نداشتم، باز هم می‌نوشتم، اما برای خودم.
وقتی که آخرین وبلاگمُ حذف کردم (برخلاف میلم، اما با یه دلیل درست) تصمیم گرفتم وبلاگی نداشته باشم تا زمانی که مطمئن بشم که مستمر بنویسم و حذف کردنی تو کار نباشه. (یعنی الان مطمئنم؟)
امروز دوباره شروع کردم به نوشتن، اما با نگاهی متفاوت از اونچه که اون زمان می‌نوشتم.
.
اینجا فعلا خیلی ساده‌تر از اون‌چیزی شد  که تو فکرمِ  بود… مهم این بود که سر قولم باشم برای اول مهر. یا بهتر می‌شه یا بدتر … فعلا که سرگرم این شدم … ترجیحاً تصمیم گرفتم هیچ‌چیزیُ از گذشته به اینجا نیارم … پس این می‌شه اولین …

پی‌نوشت:
•    رونوشت به کسی که منُ با وبلاگم قبول داره! اینم از قولم :دی …
•    فعالیتم تو شبکه‌های اجتماعی کم شده! باید بگم که شدیداً تو ترکم!!! باید نحوه درست استفاده کردنُ یاد می‌گرفتم …
•    نیست …


طراحی شده توسط میلاد سلطانی,
به قدرت وردپرس فارسی
اشتراک خوراک مطالب این وبلاگ